یزید بن معاویه | بخش اول

قسمت: 04

یزید بن معاویه | بخش اول | تولد یزید تا شهادت امام حسین رضی الله عنه

 

۱ ) – ولادت، اسم و نسب او:

 

یزید پسر معاویه بن أبی سفیان، و کنیه ی او ابو خالد می باشد. و مادر بزرگش، هند دختر عتبه بن ربیعه بود که در فتح مکه اسلام آورد و از زنان با استعداد، و دارای ذوق شاعری بود، و مادرش میسون بنت بحدل الکلبیه شاعری از شعرای عرب، و زنی تیز هوش بود، و پدر میسون از رؤساء و ثروتمندان قبیله کلب به شمار می آمد.

یزید بن معاویه در سال ۲۶ هجری در خلافت عثمان رضی الله عنه به دنیا آمد و گفته شده است ولادت او با عبدالملک بن مروان هر دو در سال ۲۶ هجری بوده است.

مادرش در بادیه نشأت یافته بود و او هم همراه مادر و خالوها و هم پیمانان قبیله کلب در بادیه رشد و نمو کرد و این در حالی بود که پدرش و مادرش از هم جدا شده بودند.

زندگی در صحراء بر سرشت و طبع یزید تأثیر نهاد، و او را در شجاعت و کرامت متمیز ساخت و سبب فصاحت و بلاغت کلامش گردید. و زندگی در بادیه بر لباس و ساده زیستی او تحت شعاع قرارداده بود.

 

مردم شام بعد از مرگ پدرش، یزید را که از نزد خالوهایش از بادیه بر می گشت ملاقات کردند و او را بدون عمامه و بدون شمشیر یافتند؛ و گفتند این اعرابی می خواهد ولی امر این امت شود ! پدرش معاویه به تربیت او اهتمام ورزیده بود و شخصی به نام دغفل بن حنظله را معلم او قرار داده بود؛ و او را در مجالسش شرکت می داد تا از سیاست و تدابیرش در امور خلافت استفاده ببرد. و در بعضی روایت آمده است که یزید و پدرش با هم مناظرات فرهنگی و ثقافی داشتند و این دلیل بر اهتمام معاویه رضی الله عنه بر فرزندش می باشد.

 

یزید با أم هاشم بنت أبی سفیان بن عتبه بن ربیعه، ازدواج کرد وکه نتیجه این ازدواج سه فرزند به نام های معاویه و ابوسفیان و خالد بوده است، سپس با أم کلثوم دختر عبدالله بن عامر ازدواج کرده و از او عبدالله بن یزید متولد شد. یزید دارای فرزندان زیادی بود که مادران شان مختلف بودند. ازمهترین اعمال یزید در عهد خلافت معاویه فرماندهی لشکر در جهاد با قسطنطنیه را می توان نام برد.

 

۲ ) – مهمترین صفات یزید بن معاویه:

 

مصادر تاریخی و ادبی اخبار چندانی از صفات یزید بیان نکردند، اما از جمله صفاتی که می توان برای او ذکر کرد به ترتیب زیر است:

 

الف ) – قوت و شجاعت:

 

ذهبی در سیر اعلام النبلاء می گوید: او مردی شجاع و قوی، و بر برپا کردن مسابقات اسب سواری حریص بود و برای آن جایزه تعیین می کرد تا مهارت اسب سواری مسلمانها را بالا ببرد.

 

ب ) – فصاحت و شعر:

 

امام ذهبی می فرماید: یزید صاحب فصاحت و بلاغت کلام بود، هر وقت خطباء پیش معاویه صحبت می کردند؛ می گفت شما را با خطیب بلیغ روبرو می کنم و سپس می گفت: ای یزید بلند شو و سخن بگو.

 

ج ) – کرم و بخشش:

 

یزید در کرم و بخشش شهرت پیدا کرده بود، و معروف بود که او به عبدالله بن جعفر بن أبی طالب بخشش فراوان می کرد.

 

اما از نظر صفات خلقی، یزید دارای جسمی بزرگ، وفردی چاق و قد بلند بود؛ انگشتان دستش کلفت و موهای سرش فرفری و رنگ چهره اش گندمگون بود چشمانی درشت و ریشی خفیف داشت و به شکل کلی فردی زیبا و خوش چهره بود.

 

۳ ) – بیعت با یزید:

 

یزید در هنگام مرگ پدرش غایب بود و زمانی که حاضر شد، پدرش را دفن کرده بودند، او وارد مقبره شد و در آنجا بر پدرش نماز گزارده و مسلمانان هم پشت سرش صف بسته بودند، سپس به نماز ایستاد و چهار تکبیر گفت.

بعد از آن بر مرکب خلافت سوار شده و وارد شهر شد، سپس دستور داد تا مردم را جمع کنند، و خودش وارد قصر خضراء شد، که معاویه آن را بنا نهاده بود. در آنجا غسل کرده و به وضع ظاهری خود رسید. سپس از قصر خارج شده و در بین مردم شروع به خطبه خواندن کرد.

 

در شروع خطبه، حمد و ثناء پروردگار را به جا آورد و سپس گفت: ای مردم همانا معاویه بنده ای از بندگان خدا بود که خداوند نعمتش را به او عطا کرد؛ سپس به سوی خودش باز گرداند ومعاویه از کسانی که بعد از او می آیند بهتر است. یزید در این خطبه سیاست خودش در رهبری این امت بیان داشته و منهج خود را در طی دوران خلافتش برای مردم بازگو کرد. و سیاستش به گونه ای بود که بتواند قلبهای مردم شام را به طرف خود جذب کند.

 

اکثر مردم برای بیعت با یزید جمع شدند و بعد از مرگ پدرش با او تجدید بیعت کردند (معاویه در حیات خودش برای خلافت یزید از مردم بیعت گرفت). اما در بین صحابی حسین بن علی و عبدالله بن زبیر با یزید بیعت نکرده و ما بقی از اصحاب رسول الله صلی الله علیه و سلم مثل ابن عباس و عبدالله بن عمر و محمد بن الحنفیه، به خاطر حفظ وحدت و یکپارچگی امت و ازبین بردن فتنه با او بیعت کردند، یزید بعد از آن که امر خلافت را بر عهده گرفت نسبت به کسانی که با او بیعت نکرده بودند حساس شد و به والیان آن منطقه نامه نوشت تا از آنها بیعت بگیرد.و به ولید بن عتبه نامه نوشت و بر طلب بیعت از حسین بن علی و عبدالله بن زبیر رضی الله عنهما اصرار ورزید ولکن ولید بن عتبه مردی دل رئوف و مهربان بود و از عذاب خدا می ترسید و به همین خاطر از زندانی کردن حسین یا ریختن خونش امتناع ورزید و گفت سبحان الله ! آیا حسین را بکشم ! چونکه می گوید من بیعت نمی کنم !

 

اما یزید بر بیعت حسین بن علی و ابن زبیر پافشاری داشت و آنها را در صورت عدم بیعت تهدید به کشتن کرد. و این تهدید باعث شد تا این دو نفر به مکه پناه ببرند تا دربیت الله در امان باشند.

 

غلظت و تند خویی در حیات یزید وجود داشت که تا دم مرگ هم نتوانست از آن رهایی یابد و این اخلاق تند او سبب می شد هر روز، مشکلی بر مشکلات خلیفه بیافزاید. و اشتباهات او را بیشتر و بیشتر کند و اصرار مخالفان بر عدم بیعت سبب شد تا جبهه ی برای جنگ با آنها آماده شود که از آن جمله آن نبردها ، معرکه کربلاء بود؛ که به شهادت نوه رسول الله انجامید و خشم و غضب مسلمین را برافروخت. و چهره خلیفه در چشم مسلمان ها تیره و سیاه گشت. و همه این اشتباهات فاحش به خاطر عدم تجربه او در امور سیاست و عدم مشورت او با صاحبان رأی و فکر بود.

 

از دیدگاه اهل سنت و جماعت، بیعت یزید بن معاویه صحیح و درست می باشد ولی به خاطر دو امر بر آن عیب وارد کرده اند:

 

أ) – این یک بدعت جدید بود که خلافت در فرزند گذاشته شد؛ و مثل اینکه به شکل وراثتی در آمده بود.

 

ب)- افرادی مانند حسین بن علی و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر و….اولی تر و بهتر از یزید بودند. اما دیدگاه شیعه این است که آنها خلافت و امامت را فقط در علی و فرزندانش می بینند و نه تنها خلافت یزید، بلکه خلافت ابوبکر و عمر و عثمان و معاویه و هر خلافتی که در غیر از علی رضی الله عنه و خاندانش باشد باطل و مردود می دانند. و بر این باورند که برای خلافت علی و فرزندانش نص وجود دارد و تا روز قیامت امامت و خلافت در آنها ادامه پیدا می کند. که علماء اهل سنت اثبات کرده اند که نصوصی که شیعیان به آن استدلال می کنند، غیر صحیح می باشد.

 

۴ )- خروج حسین بن علی رضی الله عنهما:

 

الف ) – ذکر اسم و نسب و مقداری از فضایل او:

 

حسین بن علی بن ابی طالب بن عبدالمطلب بن هاشم نوه ی رسول الله بود و پیامبر اورا بسیار دوست می داشت و به او و برادرش لقب ریحان ( به معنای گل خوشبو) داده بود. حسین رضی الله عنه در سال چهار هجری دیده به جهان گشود و روز عاشورا در ماه محرم سال ۶۱ هجری در کربلاء شهید شد.

 

احادیث بسیار زیادی در فضل و منزلت او بیان شده است که به دو مورد از آن اشاره می کنیم:

 

۱ ) – در کتاب صحیح بخاری نقل شده است: که از عبدالله بن عمر رضی الله عنهما روایت است که شخصی از او پرسید: اگر کسی در حالت احرام، مگسی را بکشد، حکم اش چیست؟ گفت: مردم عراق از کشته شدن مگس می پرسند در حالی که فرزند دختر رسول خدا – صلى الله علیه وسلم – را کشتند! حال آنکه نبی اکرم – صلى الله علیه وسلم – فرمود: «حسن و حسین، گلهای خوشبوی من در دنیا هستند».

 

۲ ) – در مسند امام احمد از ابو سعید خدری نقل شده است که رسول الله فرمودند:” حسن و حسین سرور جوانان اهل بهشت هستند.”

 

ب )- اسباب خروج حسین رضی الله عنه:

 

همان طور که بیان شد حسین بن علی از جمله کسانی بود که موقف مخالف با بیعت یزید را داشت وعبدالله بن زبیر نیز در این موقف با او شریک بود.

اما آنچه که باعث شد تا آنها از بیعت کردن با یزید سر باز بزنند: حرص و پافشاری آن دو نفر بر مبدأ و اصل شورا، و مخالفت با حکومت به شکل وراثتی بود. حسین رضی الله وقتی که دید معاویه، یزید را برای جانشینی خود تعین کرده؛ آن را مخالفی آشکار با منهج اسلام دید، ولی با وجود این در عهد معاویه، اهتمام به خروج علیه معاویه نورزید و خود ملتزم به بیعت دانست تا اینکه در عهد یزید، چونکه بیعت نداده بود؛ خود را خارج از اطاعت امیر دانست و بر خروج علیه حکومت یزید اقدام کرد.

 

ج ) – موقف حسین رضی الله عنه در مقابل حکومت اموی:

 

موقف او را در دو مرحله می توان خلاصه کرد:

مرحله اول: عدم بیعت با یزید و رفتنش به مکه بود؛ در این مرحله حسین موقف سیاسی خود را با بنی امیه بنا کرد و قائل به این بود که یزید صلاحیت خلیفه ی مسلمین را ندارد و شروط عدالت در او یافت نمی شود. و در مقابل می توان گفت خود حسین مستحق تر و شایسته تر به امر خلافت بوده و مقبولیتش نزد مردم بیشتر بود. ناگفته نماند که عدم بیعت حسین رضی الله عنه مخالفت او با کلام پیامبرنمی باشد: که فرمود: “من مات ولیس فی عنقه بیعه مات میته جاهلیه ” هر کس بمیرد در حالی که هیچ بیعتی در گردن او وجود ندارد بر مرگ جاهلیت مرده است ” چرا که فهم حسین از حدیث این بود که مقصود حدیث بیعت با شخصی است که صلاحیت خلافت را داشته باشد.

 

مرحله دوم: مرحله ی عملی، یعنی مقاومت در مقابل حاکم اموی و مطرح کردن خودش به عنوان شخصی که می تواند جایگزین دولت اموی در دمشق باشد و این چیزی است که فقهاء از آن به عنوان خروج علیه امام تعبیر می کنند.

 

د ) – خروج حسین به سوی کوفه:

 

هم پیمانان حسین در کوفه برای او نامه نوشته و از خواستند تا هر چه سریعتر خود را به کوفه برساند چرا که مردم مشتاق دیدار او هستند. حسین رضی الله عنه برای تأکید بیشتر پسر عمویش مسلم بن عقیل را به کوفه فرستاد تا از حقیقت ماجرا با خبر شود. مسلم بن عقیل و با دو نفر از همراهانش به نام های عبدالرحمن بن عبدالله الأرحبی و قیس بن مسهر الصیداوی عازم کوفه شدند، وقتی که به کوفه رسید نزد مختار بن أبی عبید رفت. اما دیری نگذشت ابن زیاد ولایت کوفه را بر عهده گرفت و او بر مردم شدت می گرفت و همین باعث شد که مسلم بن عقیل احساس خطر کند. مسلم در یک مدت زمان بسیار کوتاه نزد مسلم بن عوسجه الأسدی باقی ماند و در این اثناء، هنگامی که اهل کوفه از آمدن مسلم با خبر شدند نزد او آمده و به شکل مخفیانه و سری با مسلم بیعت کردند که عدد آنها به ۱۲۰۰۰ نفر می رسید. مسلم بن عقیل بعد از بیعت اهل کوفه، نامه ی به حسین بن علی نوشت و گفت: همانا اهل کوفه همگی با شما هستند؛ پس هر وقت نامه را خواندی به سوی ما حرکت کن. و اینجا بود که حسین از صدق نیت اهل کوفه بر این مبنا که آنها امام و رهبری ندارند اطمینان پیدا کرد؛ و همراه با اهل و یارانش عازم کوفه شد.

 

هـ ) – موقف صحابه و تابعین در مقابل خروج حسین به کوفه:

 

هنگامی که حسین و یارانش عزم را جزم کرده و آماده حرکت به سوی کوفه شدند؛ بسیاری از صحابه و تابعین می خواستند او را از این سفر باز دارند، هر کدام از آنها با فرستادن نامه یا با آمدن حضوری نزد حسین؛ او را از عواقب این سفر با خبر می ساختند. افرادی مانند: محمد بن الحنفیه، عبدالله بن عباس، عبدالله بن عمر، عبدالله بن زبیر، ابوسعید الخدری، جابر بن عبدالله، عبدالله بن جعفر، ابو واقد اللیثی، عمره دختر عبدالرحمن، ابوبکر بن عبدالرحمن بن الحارث، عبدالله بن مطیع، سعید بن المسیب وعمرو بن سعید بن العاص و دیگران از روی نصیحت خواستند تا او را از این حرکت منصرف سازند، ولی قدر خداوند بر این بود که حسین عازم کوفه شد و حوادث در آنجا به وقوع بپیوندد.

همه این صحابی و تابعی مخالف خروج حسین به کوفه بودند و آنها با یزید بیعت نکرده بودند که اورا برتر و با فضیلت تر از صحابه و تابعین دیده باشند، بلکه بیعت آنها فقط به خاطر جلوگیری از تفرقه و هم پاشیدگی امت اسلامی بود.

 

و) – موقف یزید در مقابل حوادث کوفه:

 

هنگامی که یزید از تصمیم حسین بر قبول دعوت اهل کوفه یقین پیدا کرد، به ابن عباس، که شیخ بنی هاشم و عالم مسلمین در آن عصر بود، نامه نوشت و گفت که تو از بزرگ قبیله هستی و حسین بن علی را ازاین حرکت بازدار؛ تا جلوی فتنه و تفرقه گرفته شود.

بعد از اینکه مردم با مسلم بن عقیل بیعت کردند، والی کوفه نعمان بن بشیر الانصاری احساس خطر کرد و بلند شد در جمع مردم خطبه ایراد کرد و فرمود: ای بندگان خدا تقوا پیشه کنید و به طرف فتنه عجله نکنید، جدایی و اختلاف باعث هلاکت و نابودی مردم می شود و سیاست نعمان بن بشیر با انصار و یاران حسین سیاستی همراه با نصیحت بود. ولی یزید از سیاست نعمان خوشش نیآمد و را عزل کرده و عبیدالله بن زیاد را جانشین او کرد. سپس یزید به سوی عبیدالله بن زیاد نامه نوشته و گفت شیعیان من به من نامه نوشته اند و خبر دادند که مسلم بن عقیل لشکر جمع می کند، پس هر وقت نامه را خواندی او را دستگیر کرده و اصلاحش می کنی، یا او را می کشی و یا تبعیدش می کنی.

ابن زیاد به کوفه رفت و مردم چون در انتظار حسین بودند، فکر کردند که حسین به طرف آنها می آید؛ مردم بر او سلام کردند و گفتند ” مرحبا بک یا ابن رسول الله ” و به او خوش آمد گفتند تا اینکه مسلم بن عمرو فریاد زد و گفت عقب بروید که این امیر کوفه عبیدالله بن زیاد است؛ سپس ابن زیاد مردم را جمع کرده و برای آنها خطبه خواند و اطاعت کنندگان را وعده خیر و مخالفت کنندگان را وعده شر داد.

 

ابن زیاد با پخش کردن جاسوسان خودش در شهر، توانست از اوضاع مسلم بن عقیل و محل سکونتش که در خانه ی هانی بن عروه بود،با خبر شود؛ و بعد از آن دستور زندانی کردن هانی بن عروه را صادر کرد و بعد از دستگیری هانی بن عروه، مسلم بن عقیل طرفدارانش را دو باره جمع کرد که به بیش از چهار هزار نفر رسید و به سوی قصر بن زیاد رفتند و در آنجا عبیدالله بن زیاد از بزرگان و اشراف قوم خواست تا انها را به ثبات و آرامش دعوت کند و آنها را به عقوبت شدید ترساند؛ نه تنها بزرگان و اشراف، بلکه زنان هم در ضعیف کردن لشکر مسلم بن عقیل نقش داشتند، هر زنی می آمد و فرزند و همسر و برادرش را از لشکر مسلم بن عقیل خارج می کرد؛ و می گفت فردا که لشکر شام به اینجا برسد، چگونه با او می جنگید، بیا و الان از فتنه فاصله بگیر. و به همین روال تعداد زیادی از لشکر مسلم خارج شدند، تا جایی که فقط سیصد و پنجاه نفر با او باقی ماندند. و این یک نوع جنگ روانی برای ضعیف کردن مسلم بن عقیل و یارانش بود. سپس ابن زیاد، محمد بن الأشعث و دیگران را برای مقابله با لشکر مسلم فرستاد سپس بین مسلم بن عقیل و محمد بن الاشعث و قعقاع بن شور و ثبت بن ربعی در گیری و نبرد شروع شد، اما وقتی که قعقاع بن شور متوجه شد جنگجویان فقط برای حفظ جان خود دارند می جنگند، دستور داد تا مسیر برای آنها باز شود تا هر که می خواهد از میدان فرار کند، پس آنها هم به طرف مسجد فرار کرده و وقتی نزدیک شام شد همه پراکنده شدند و مسلم بن عقیل خودش تنها باقی ماند و دیگران از اطراف او گریخته بودند.

 

ز) – دستگیری و قتل مسلم بن عقیل و هانی ء بن عروه:

 

بعد از اینکه مسلم بن عقیل تنها ماند و همه از کنار او فرار کردند، عبیدالله بن زیاد سربازانش را برای دستگیری مسلم فرستاد و مسلم بن عقیل هم شمیرش را برای نبرد با آنها از غلاف بیرون کشید و شروع به جنگیدن کرد تا اینکه محمد بن الاشعث به او امان داد و مسلم هم تسلیم آنها شد، و در مسیر راه که به نزد ابن زیاد می رفتند، مسلم بن عقیل به گریه افتاد و گفت: به خدا قسم برای جان خودم گریه نمی کنم و لکن گریه ام برای حسین و اهلش است، که به سوی کوفه در حرکت هستند، و حسین و آل بیتش مرا به گریه انداخته است. و رو به ابن اشعث کرد و گفت: من می دانم که تو از امان دادن من عاجز هستی،” ولی آیا می توانی مردی را به سوی حسین بفرستی تا به او خبر دهد، که مسلم مرا به سوی تو فرستاده و خودش هم به اسارت در آمده و نمی داند تا چه موقع زنده خواهد بود و او به تو سفارش می کند: که همراه اهل و خانواده ات بر بگردی و گول و فریب اهل کوفه را نخوری، به درستی که آنها هم من و هم شما را فریب داده و به ما پشت کردند”.

 

محمد بن الاشعث گفت: به خدا قسم این کار را انجام خواهم داد و ابن زیاد را از این کار آگاه خواهم ساخت، سپس ابن الاشعث؛ ایاس بن العباس الطائی را دستور داد، تا نزد حسین رفته، تا سفارشات مسلم بن عقیل به او ابلاغ کند.

هنگامی که مسلم همراه با ابن الاشعث بر ابن زیاد داخل شد، ابن زیاد به او گفت: من تو را خواهم کشت، مسلم گفت: اجازه بده تا به خانواده ام وصیتی کنم، سپس رو به عمربن سعد بن ابی وقاص کرد و گفت: بین من و تو قرابت و نزدیکی وجود دارد و به او گفت: من در کوفه هفتصد درهم بدهکار هستم، دین مرا ادا کن و بعد از کشتنم جنازه ام را به سوی حسین بفرست، چرا که من به حسین نامه نوشتم که مردم با تو هستند و الان او به طرف کوفه در حرکت است؛ عمر بن سعد هم درخواست های مسلم را به ابن زیاد گفت و او هم اجازه داد تا وصیتش را انجام دهد.

سپس دستور داد تا او را به بالای قصر ببرند، و مسلم الله اکبر می گفت و لا اله الا الله و استغفار بر زبانش جاری بود و می گفت: پروردگارا بین ما و قومی که ما را فریفتند و خوار کردند، داوری کن. سپس شخصی به نام بکیر بن حمران گردن او را قطع کرده و سر و جسدش به پایین قصر افتاد. ابن زیاد با سنگدلی و بیرحمی تمام دستور قتل هانی ء بن عروه و دو نفر از کسانی که نقشه ی چگونگی کمک و نصرت مسلم بن عقیل را کشیده بودند، را نیز صادر کرد و دستور داد تا در بازار، جلوی مردم آنها را به دار بیاویزند.

 

با وجود اینکه در توان و وسع ابن زیاد بود که آنها را به دمشق نزد خلیفه فرستاده یا آنها را زندانی کرده و می بخشید؛ بهتر از این بود که خون آنها ریخته شود، و کینه و کدورت بین مسلمین ایجاد کند.

 

ح) – رسیدن خبر قتل مسلم بن عقیل به حسین بن علی رضی الله عنهما:

 

حسین بن علی در روز هشتم ذو الحجه سال ۶۰ هجری از مکه خارج شد، والی مکه عمرو بن سعید بن العاص خطر این حرکت را حس کرد و یک گروه را به دنبال حسین فرستاد تا او را به مکه باز گرداند و آنها خطاب به حسین گفتند: ای حسین: آیا تقوای خدا پیشه نمی کنی و از جماعت مسلمین خارج می شوی ؟ و بین امت اسلامی تفرقه و اختلاف می اندازی ! ولی حسین همه آنها را رد کرد و گفت:

 

(لِی عَمَلِی وَلَکُمْ عَمَلُکُمْ أَنْتُمْ بَرِیئُونَ مِمَّا أَعْمَلُ وَأَنَا بَرِیءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ)
عمل خودم از آن خودم و عمل خودتان از آن خودتان. شما پاک و بیگناهید از آنچه می کنم، و من هم پاک و بیگناهم از آنچه می کنید. ( هرکسی در گرو اعمال خویش است).

سوره یونس آیه ۴۱

 

حسین همراه اهل و خانواده خود و شصت نفر ازبزرگان کوفه به سوی عراق حرکت کرد.

بعد از خروج حسین به کوفه، مروان بن حکم و عمرو بن سعید بن العاص به عبیدالله بن زیاد نامه نوشتند و به او خبر دادند که حسین به سوی کوفه در حرکت است؛ او حسین پسر فاطمه است و فاطمه دختر رسول الله صلی الله علیه و سلم است، ما تو را از هر نوع تعرض و برخورد خشن با حسین بن علی هشدار می دهیم.

حسین بن علی رضی الله عنه در مسیر کوفه در حرکت بود، در حال که هیچ خبری از اتفاقات و حوادث کوفه نداشت. ابن زیاد تدابیر امنیتی سختی را ایجاد کرده بود. حسین وقتی به قادسیه رسید، فرستاده ای را به کوفه فرستاد تا آمدن خودش را به آنها خبر دهد، اما این فرستاده توسط حصین بن تمیم دستگیر شده و نزد ابن زیاد فرستاد و ابن زیاد هم او را به قتل رساند. حسین بار دیگر فرستاده ای را به سوی مسلم فرستاد، باز به همان صورت دستگیر شده و توسط عبیدالله بن زیاد به قتل رسید، ولی باز هم حسین فکر می کرد که امور در کوفه به شکل عادی می گذرد. تا اینکه خبر قتل پسر عمویش مسلم بن عقیل و پشت کردن مردم به او می رسد، آن وقت رو به قومش کرد و گفت: هر کس می خواهد جدا شود پس الان جدا شود، در این هنگام مردم از چپ و راست او جدا شدند و سپس رو کرد به کسانی که باقی مانده بودند، و گفت: شما را به خدا قسم می دهم، که در کوفه هیچ نصرت کننده و هیچ شیعه ی ( اصطلاح شیعه در آن زمان به معنی گروه و طرفدار هر قبیله استفاده می شد ) وجود ندارد؛ هر کس می خواهد باز بگردد و آنها در جواب گفتند بر نمی گردیم تا اینکه پیروز شویم یا مثل مسلم شهادت را بچشیم.

در حالی که مردم از حسین جدا شده بودند و فقط کسانی که از مکه همراه اوخارج شده بودند باقی ماندند.

حسین و یارانش به سوی کوفه در حرکت بود، که ناگهان متوجه گرد و غبار ناشی از حرکت اسب و لشکر ابن زیاد می شوند که الحر بن یزید بر آن فرماندهی می کرد و آنها تقریبا هزار سوار کار بودند. الحر بن یزید از حسین خواست تا به مکه باز گردد و گفت من مأمورم، شما را تا کوفه همراهی کنم ولی حسین دستش داخل خورجین پر از نامه کرد و گفت: این نامه ها اهل کوفه برای من فرستادند، و همراهی الحر بن یزید با آنها را رد کرد. ولی الحر بن یزید همراه او حرکت می کرد و او را نصیحت می کرد تا از جنگ بپرهیزد و به او گفت: اگر بجنگی کشته خواهی شد.

 

ط) – ملاقات عمر بن سعد بن ابی وقاص و حسین رضی الله عنه:

 

وقتی که حسین بن علی به کربلاء رسید، با لشکر عمر بن سعد که شمر بن ذی الجوشن نیز در آن بود ملاقات کرد؛ این لشکر از چهار هزار جنگجو تشکیل شده بود، در اصل حرکت این لشکر برای جنگ با دیلم بود، ولی ابن زیاد از عمر بن سعد خواست تا به مقابله با حسین برود؛ عمر بن سعد در بدایت کار، این درخواست را رد کرد، ولی ابن زیاد او را تهدید کرد، که اگر این کار را انجام ندهد او را عزل کرده و خانه اش را ویران ساخته و سرانجام به قتلش می رساند.

حسین وقتی به کربلاء رسید با لشکریان عمر بن سعد مواجهه شد که گرداگرد او را فرا گرفتند، در ابتدا حسین و عمر بن سعد با هم مذاکره کردند و برای آنها توضیح داد که او به کوفه نمی رود مگر بخاطر درخواستی و طلبی که نزدیکان او کردند و اشاره کرد به خورجین پر از نامه که از کوفه برای او آمده بود. در ان هنگام عمر بن سعد نامه ای به ابن زیاد نامه نوشته و آنچه شنیده بود برای او ذکر کرد. سپس ابن زیاد در جواب عمر بن سعد نوشت:” بسم الله الرحمن الرحیم، نامه شما به دست من رسیده است و متوجه آنچه که گفتی شدم، پس نزد حسین و یارانش برو و آنها را وادار کن تا با یزید بن معاویه و یارانش دست بیعت دهند و اگر این راانجام دهد ما هم بر آن شاهدیم. والسلام. وقتی عمر بن سعد بیعت با یزید را بر حسین مطرح کرد، پیشنهاد او را رد کرد، ولی وقتی موقعیت خود را در خطر دید، عمر را طلیبد و پیشنهاد دیگری را مطرح ساخت، که در مقابل آن عمر بن سعد سه راه برای حسین قابل قبول دانست:” یا اینکه از جایی که آمده است بر بگردد؛ یا به شام رفته و با یزید بیعت کند و یا اینکه آماده در گیری و جنگ بین مسلمین باشد”.

که در نهایت حسین رضی الله عنه قبول کرد تا نزد یزید برود و با او بیعت کند. پس از این موافقت عمربن سعد هم به سوی ابن زیاد نامه نوشته و بیان کرد که این مشکل حل شده و امنیت و سلامتی نزدیک است و چیزی جزء موافقت شما نمانده است. و چیزی به موافقت ابن زیاد و فرستادن خبر به یزید نمانده بود که شمر بن ذی الجوشن که در مجلس بود، دخالت کرد و بر فرستادن کاتب به سوی یزید مخالفت کرد، و به ابن زیاد گفت: تا خود او از حسین بخواهد تا به حکمش تسلیم شود و ابن زیاد در مورد او حکم را صادر می کند.

وقتی خبر به حسین رسید، فرمود: “به خدا قسم من هیچ وقت به حکم عبیدالله بن زیاد راضی نمی شوم ” و به اصحابش گفت: شما در اطاعت کردن از من آزادید، ولی یارانش اصرار بر همراهی و جنگیدن همراه او را داشتند، تا به شهادت نایل آیند.

ابن زیاد به طرف نخلستان خارج شد و عمرو بن حریث را بر کوفه گذاشته، و اجازه نداد که کسی از کوفه خارج شود، چون که می دانست بعضی اشخاص در کوفه می خواهند خود را به حسین برسانند.

 

ی) – شهادت حسین رضی اله عنه و همراهان او:

 

در صبح روز جمعه سال ۶۱ هجری حسین و یارنش صف آرایی کرده و آماده نبرد شدند و تعداد آنها ۷۲ اسب سوار و ۴۰ نفر پیاده نظام بودند، حسین زهیر بن القین در سمت راست، و حبیب بن مظاهر در سمت چپ و پرچم را به دست عباس بن علی داد؛ و خانه ها را پشت سر خود گذاشت و دستور داد تا از پشت خانه ها آتش به پا کنند تا دشمن از پشت به آنها حمله نکند.

در مقابل عمر بن سعد نیز صف آرایی کرد ه و در سمت راست عمرو بن الحجاج الزبیدی، ( به جای الحر بن یزید که به حسین پیوست ) و در سمت چپ شمر بن ذی الجوشن و پرچم را به ذوید ( مولای عمر بن سعد ) داد. جنگ و در گیری به شکلی سریع شروع شد و معرکه ای عجیبی رخ داد، در بدایت جنگ، لشکر عمر بن سعد مقاومت شدیدی در مقابل جیش حسین نشان داد و حسین در شروع جنگ وارد میدان نبرد نشده بود بلکه یارانش از او دفاع می کردند، وقتی یارانش کشته شدند، خودش را وارد میدان نبرد کرد، ولی هیچ کس از سپاه عمر بن سعد جرأت کشتن او را نداشت و از قتل او می ترسیدند و لشکر عمر بن سعد فقط دفاع می کردند و از کشتن او پرهیز می کردند و آرزو می کردند که ای کاش حسین خودش را تسلیم می کرد !!

ولی حسین رضی الله عنه با شجاعت تمام با آنها مبارزه کرد و هیچ چیز او را از مبارزه دل سرد نکرد. اینجا بود که شمر بن ذی الجوشن احساس خطر کرد و لشکر را صدا زد و دستور قتلش را صادرکرد؛ در آن معرکه زرعه بن شریک التمیمی به حسین ضربه ی وارد کرد، سپس سنان بن أنس النخعی با شمشیر به او ضربه ی دیگر زد و سر او را قطع کرد. که در این مورد اختلافاتی وجود دارد و گفته شده است: که عمرو بن بطار التغلبی و زید بن رقاده الحینی؛ حسین را کشته اند و گفته شده است که شمر دستور قطع سر او را داده است.

شهادت حسین رضی الله عنه در روز دهم محرم سال ۶۱ هجری بوده است از یاران حسین ۷۲ نفر از سپاه عمر بن سعد ۷۸ نفر کشته شدند.

بعد از پایان جنگ، عمر بن سعد دستور داد: تا هیچ کس بر زنان و فرزندان حسین وارد نشود و هیچ کس به آنها تعرض و بد رفتاری نکند. عمر بن سعد، سر حسین و زنان و فرزندانش را به سوی عبیدالله بن زیاد فرستاد.

 

از جمله کسانی که در این نبرد شهید شدند:

 

از فرزندان علی بن ابی طالب، خود حسین و جعفر و عباس و ابوبکر و محمد و عثمان، و از فرزندان حسین رضی الله عنه: علی اکبر و از فرزندان حسن بن علی: عبدالله و قاسم و ابوبکر، و از فرزندان عقیل: جعفر و عبدالله و عبدالرحمن و مسلم بن عقیل (که در کوفه کشته شد) و عبدالله بن مسلم و از فرزندان عبدالله بن جعفر: عون و محمد به شهادت رسیدند. و جملگی ۱۸ نفر از آل بیت رسول الله در این معرکه ناجوانمردانه کشته شدند. عجیب و غریب اینجاست که ابوبکر و عثمان پسران حضرت علی و ابوبکر پسر حسن، از جمله کسانی بودند در کنار حسین شهید شدند، ولی در کتب و نوارهای شیعه هیچ اسمی از آنها برده نمی شود؛ حتی نمی گویند که علی، اسم فرزندانش را ابوبکر و عمر و عثمان گذاشته است؛ و این بسیار تعجب بر انگیز است.

بعد از به شهادت رسیدن حسین، ابن زیاد دستور داد تا خانواده حسین را غذا و لباس داده و در مکانی آرام به آنها منزل داده شود. و همه روایاتی که در کتب شیعه از بد رفتاری ابن زیاد با زنان و فرزندان حسین حکایت می کند، ضعیف و دروغ است. بلکه حکایتهای تاریخی از حسن رفتار ابن زیاد با زنان حسین سخن می گوید.

 

ک)- عکس العمل یزید بن معاویه در مقابل قتل حسین و آل بیتش:

 

عبیدالله بن زیاد به سوی یزید نامه نوشته و او را از حادثه با خبر ساخت و در مورد زنان و فرزندان حسین از او دستور خواست. وقتی خبر قتل حسین به یزید رسید، گریه کرد و گفت: “ای اهل عراق، من به طاعت شما راضی می شدم بدون اینکه حسین کشته شود، لعنت خدا بر ابن مرجانه (لقب ابن زیاد ) باد، رحم و شفقتی در دل او وجود ندارد، به خدا قسم اگر من بودم حسین را می بخشیدم و خدا حسین را رحمت کند”. و دستور داد تا اسرا را نزد او بفرستند، وقتی فرزندان حسین به شام نزد یزید آورده شدند، فاطمه دختر حسین به یزید گفت: آیا دختران رسول الله اسیران شما هستند؛ یزید گفت: بلکه آزاد و با عزت هستند، نزد دختران عمویت برو و می بینی که آنها مثل شما انجام دادند (گریه کردند )، فاطمه می گوید: وارد شدم و زنی که از خانواده ابوسفیان بود، در حال گریه کردن مشاهده کردم.

هنگامی که علی بن حسین (علی بن حسین به خاطر بیماری،در معرکه کربلاء حضور نداشت ) بر یزید داخل شد، یزید به او گفت: همانا پدرت رابطه خویشاوندیمان را قطع کرده و به من ظلم کرده، و خداوند هم این حادثه را بوجود آورد و در مقابل علی بن حسین با این آیه قرآنی به او جواب داد:

 

(مَا أَصَابَ مِنْ مُصِیبَهٍ فِی الْأَرْضِ وَلَا فِی أَنْفُسِکُمْ إِلَّا فِی کِتَابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهَا إِنَّ ذَلِکَ عَلَى اللَّهِ یَسِیرٌ)
“هیچ رخدادی در زمین به وقوع نمی پیوندد، یا به شما دست نمی دهد، مگر این که پیش از آفرینش زمین و خود شما، در کتاب ( به نام لوح محفوظ، ثبت و ضبط ) بوده است، و این کار برای خدا ساده و آسان است “.

سوره حدید آیه ۲۲

 

سپس یزید به پسرش خالد دستور داد تا به او جواب دهد؛ اما خالد ندانست که چگونه جواب دهد، و خود ش جواب داد و گفت:

 

(وَمَا أَصَابَکُمْ مِنْ مُصِیبَهٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَیَعْفُو عَنْ کَثِیرٍ)
آنچه از مصائب و بلا به شما می رسد، به خاطر کارهائی است که خود کرده اید. تازه خداوند از بسیاری ( از کارهای شما ) گذشت می کند.

سوره شوری آیه ۳۰

 

و همه روایات متمایل به شیعه که می گوید: اهل شام از یزید طلب می کردند تا یکی از دختران حسین را به او دهند، یا اینکه سر حسین به نزد یزید فرستاده شده است (سر حسین نزد عبیدالله در کوفه باقی مانده است ) و یا اینکه یزید به زنان حسین تعرض کرده، همگی دروغ و کذب محض است، و ساخته متعصبان و جاهلان است؛ بلکه روایات تاریخی از حسن معامله یزید با علی بن حسین سخن می گوید و نقل شده یزید نهار نمی خورد مگر اینکه علی بن حسین را نیز دعوت می کرد.

و در نهایت یزید فرزندان بنی هاشم و زنان و دختران حسین را به مدینه فرستاد و هر آن چیزی که نیاز داشتند به آنها اعطا کرد و به علی بن حسین پیشنهاد داد: اگر دوست دارد نزد او در دمشق بماند، اما او رفتن به مدینه را ترجیح داد. و قبل از رفتن چندین بار از علی بن حسین معذرت خواهی کرد و می گفت لعنت خدا بر ابن مرجانه (ابن زیاد) باد.

ابن کثیر در البدایه و النهایه در مورد یزید می گوید: یزید آل بیت حسین را گرامی داشته و همه خسارتهای که متحمل شده بودند را پرداخت کرد سپس آنها را به مدینه فرستاد و اهل و خانواده ی یزید به خاطر حسین گریه کردند.

 

ل) – چه کسانی مسؤول قتل حسین هستند ؟

 

اگر نگاهی عمیقانه به قضایا داشته باشیم می بینیم در مرحله اول اهل کوفه مقصر هستند که حسین را تشویق به خروج کردند، اما وقتی ابن زیاد حاکم کوفه شد، خلاف وعده کردند و خود را از میدان نبرد خارج ساختند.

در مرحله دوم عبیدالله بن زیاد که با آن جبروت و بی رحمیش با مخالفان خلیفه بر خورد کرد، در حالی که می توانست پیشنهاد رفتن حسین نزد یزید را بدون مداخله بپذیرد.

در مرحله سوم: عمر بن سعد ابن ابی وقاص که رهبری لشکر را بر عهده داشت در حالی می توانست مثل الحر بن یزید التمیمی خودش را از لشکر خارج کند، هر چند عمر بن سعد در ابتدا حاضر به نبرد نشد ولی تهدید ابن زیاد او را به این مصیبت گرفتار کرد.

در مرحله چهارم یزید بن معاویه، هر چند به ظاهر امر، او به کشتن حسین راضی نبوده است، و حتی هنگام شنیدن خبر قتل حسین، ابن زیاد را مورد لعن و نفرین قرار داد.

 

م) – رأی اهل سنت و جماعت در مورد یزید بن معاویه:

 

سه فرقه در مورد یزید بن معاویه وجود دارد: فرقه ی اول که او را لعن می کنند و او را کافر و منافق می دانند و فرقه دوم او را یکی از صالحان و امام عادل می شمارند و فرقه سوم که اهل سنت و جماعت هستند وبر این نظرند که یزید بن معاویه یکی از ملوک مسلمین بوده است؛ و برای او حسنات و سیئات وجود دارد، و کافر هم نمی باشد، اما به خاطر حوادث تلخی که در ایام او به وقوع پیوسته است کسی نمی گوید که او جزء اولیاء الله بوده است، پس از دیدگاه اهل سنت لعن کردن و نفرین کردن او جایز نمی باشد.

 

ن) – پرهیز از داستان های دروغین و قصه های خیالی حول شهادت حسین رضی الله عنه:

 

واقعیت امر این است که شیعیان در نقل واقعه کربلاء غلو و زیاده روی کردند و کتابهایشان پر از داستان های عجیب و غریب است، از جمله اینکه آنها می گویند: هنگامی که حسین شهید شد افق و مشرق به رنگ قرمز در آمد و از سنگ خون و اشک می چکید و جن ها همه به گریه و زاری افتادند.

ابن کثیر رحمه الله می گوید: “شیعیان در مورد روز عاشورا بیش از حد غلو و زیاده روی کردند و احادیث زیادی را به دروغ به این واقعه نسبت دادند، و گفتند آفتاب در این روز کسوف گرفت و تاریک شد و ستارگان ظاهر شدند، و هیچ سنگی را بلند نمی کردی مگر اینکه زیر آن خون جاری بود، و آسمان قرمز شده بود و خورشید اطراف آن خون فرا گرفته بود، و وقتی سر حسین را به قصر ابن زیاد آوردند از دیوار قصر اشک جاری می شد”.و خیلی از قصه های دیگر که در اینجا مجالی برای گفتن وجود ندارد.

 

دین اسلام آداب برخورد با مصائب و سختیها را به ما آموخته و مقتل حسین رضی الله عنه یک مصیبت بزرگ است و بر شخص مسلمان است که در مقابل مصیبت ها و بلایا صبر پیشه کرده و هنگام مصیبت ” إنا لله وإنا إلیه راجعون” را به زبان آورد و از هر نوع جزع و فزع کردن و بر سر و سینه زدن و خود را زخمی کردن، که خشم و غضب خدا را به دنبال دارد؛ پرهیز کند.

 

ص) – محل دفن حسین رضی الله عنه:

 

در مورد محل دقیق قبر حسین و هم چنین محل دفن سر او اختلاف وجود دارد و ابن جریر و بعضی علماء بر این قول هستند که هیچ کس محل قتل و دفن او را دقیقا نمی داند، فقط شیعیان بر باورند که سر حسین بعد از ۴۰ روز به کربلاء بر گردانده شده و در کنار جسدش دفن شده، اما همه این اقوال منقول از شیعیان است و کسی از اهل سنت آن را تأیید نکرده ونگفته که سر حسین در کربلاء دفن شده است.

از دیدگاه اهل سنت ارض کربلاء هیچ نوع تقدس گرایی در آن وجود ندارد، و هیچ گونه نصی در قرآن و سنت نبوی یا از خلفاء و صحابی وجود ندارد که سرزمین کربلاء را دارای فضیلت بداند؛ اما اماکنی مانند مسجد الحرام و مسجد النبی و مسجد الاقصی برای فضیلت آن نصوص شرعی وجود دارد.

 

مولانا جلال الدین بلخی در دفتر ششم خود در رد فرهنگ عزاداری شیعیان چنین می گوید:

گفت آری لیک کو دور یزید
کی بدست این غم چه دیر اینجا رسید

چشم کوران آن خسارت را بدید
گوش کران آن حکایت را شنید

خفته بودستید تا اکنون شما
که کنون جامه دریدیت از عزا

پس عزا بر خود کنید ای خفتگان
زانک بد مرگیست این خواب گران

روح سلطانی ز زندانی بجست
جامه چه درانیم و چون خاییم دست

چونک ایشان خسرو دین بوده‌اند
وقت شادی شد چو بشکستند بند

سوی شادروان دولت تاختند
کنده و زنجیر را انداختند

روز ملکست و گش و شاهنشهی
گر تو یک ذره ازیشان آگهی

ور نه‌ای آگه برو بر خود گری
زانک در انکار نقل و محشری

بر دل و دین خرابت نوحه کن
که نمی‌بیند جز این خاک کهن

ور همی‌بیند چرا نبود دلیر
پشتدار و جانسپار و چشم‌سیر

در رخت کو از می دین فرخی
گر بدیدی بحر کو کف سخی

آنک جو دید آب را نکند دریغ
خاصه آن کو دید آن دریا و میغ

 

یزید بن معاویه

فهرست کتاب